مؤلف مجهول

151

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

عمر و عاص با ابو موسى گفت نمىدانى كه عثمان بظلم كشته شد ؟ ابو موسى گفت بلى . گفت كه معاويه اقربا و اولياى عثمان‌اند ( ؟ ) گفت بلى . گفت ترا چه زيان دارد كه با معاويه باشى كه ولىّ عثمان است و تدبيرى دارد و برادر ام حبيبه است ، و ترا فوايد بسيار باشد . ابو موسى گفت معاذ اللّه كه به دنيا ميل كنم . اما عبد اللّه عمر لايق است كه صاحب ديانت است . عمر و عاص راضى نشد و گفت مصلحت در آنست كه تا هردو [ را ] خلع كنيم ، كه مسلمانان از بهر خود امامى اختيار كنند . ابو موسى اين راى بپسنديد و برين قرار گرفت . ابو موسى بر سر منبر رفت و گفت من على و معاويه را از خلافت خلع كردم . چون او سخن تمام كرد ، عمرو بر منبر شد گفت ابو موسى امام خود را خلع كرد ، و من نيز هم او را خلع كردم و امامت را بمعاويه دادم . ابو موسى گفت دروغ گفتى ، ما اتّفاق چنين نكرديم ، و بهم برآمدند [ 104 ر ] و مردم متفرّق شدند . عمر و عاص پيش معاويه رفت و برو بخلافت سلام كرد . در اول سال چهلم سه كس از خوارج : يكى مبارك بن عبد اللّه ، دوم عمر بن بكر ، سوم عبد الرحمن بن ملجم عليه اللعنة ، در مسجد كوفه حكايت كشتگان خود ميكردند و ميگريستند و بر امير المؤمنين و معاويه و عمرو بن عاص لعنت ميكردند و ميگفتند جهان ازين سه كس خرابست ، ما خود را فداى خلق كنيم و هريك يكى ازينها را بكشيم . پس عبد الرحمن بن ملجم على را اختيار كرد و مبارك بن عبد اللّه معاويه را و عمر بن بكر عمر و عاص را ، مقرّر كردند كه اين كار در ماه رمضان كنند . هم بدان ميعاد ، مبارك بن عبد اللّه به دمشق معاويه را زخمى زد ، امّا مؤثر نبود . و عمر بن بكر به مصر رفت « 1 » اتّفاق را آن روز عمر و عاص جهت انحراف مزاج

--> ( 1 ) - ص : عمر و بكر به مصر رفتند .